باور نمی کنم تو هم باور نکن !

باور نمیکنم ؛ باور نمیکنم تو هم باور نکن ! که او دیگر نیست . و بهتم و بغضم را تنها و تنها صدای استاد شجریان کمی آرام میکند که :

بیار ای بارون ببار /  با دلوم گریه کن / خون ببار .

در شبای تیره  چون زلف یار / بهر لیلی چو مجنون ببار / ای بارون

هر چند که آرامش من ، آرامش امیر ، آرامش روح الله و حسین و مهدی موسوی و... در برابر غم بزرگی که عباس به دوش میکشه و زجه ای که امشب تو تنهاییش با نجمه می زنه چیزی کمتر از ظلم نیست !

خبر کوتاه بود و مفهوم خشکم زد وقتی محمد شالبافان گفت که نجمه ......

مهدی موسوی چنان آشفته بود که حتا نتوانست .....

و من که تنها و دور از قم تمام مسیر انقلاب تا آزادی را قدم زدم تا روح بزرگ را نجمه وقتی که از وجودش و به قول مولانا از قفس تنش آزاد میشود را فقط و فقط  با اشکهای بی اختیار وتداعی صدای دلنشینش وقتی برایم و برایمان شعر میخواند با اون لحن زیبای شاعریش بدرقه کنم .

با اینکه که از چهارشنبه حداقل دوستان نزدیک می دانستند که نجمه بیمارستان است و تو آی سی یو . چقدر دعا کردیم . دوستان رساندند که عباس چقدر پشت در آی سی یو روضه خواند . چقدر امام زمان را قسم دادیم چقدر مادرش دست به دامن زهرای پیامبر شد چقدرسلام دادیم به آقای غزلهای مهربان چقدرچقدرچقدر ......

چقدر این بغض را باید خورد تا ببینم روی مونیتور چه مینویسم  ولی آقا نخواست ... و زهرای پیامبر خواست که نجمه از آسمانمان خاموش شود تا گوشه ای از بهشت را روشن کند .

خبر کوتاه بود و مفهوم . سی شهریور پس از چهار روز یک قلب پر از شعر از تپش ایستاد . یک پرنده سفید پر کشید تا در دامان سبز مادرش زهرا و بانوی شهرش ، خواهرآشناترین غریب غربا و سلطان سریر ارتزاق آرام بگیرد .

هوای قم بارانیست ، مثل صدای سید مهدی که پشت گوشی به من گفت : مهدی ؛ تمام شد همین چند لحظه پیش و دیگر فقط اشک شنیدم .

میگویند : تو را میخواهند دور ببرند ، خیلی دور آنقدر که شاید سالی یکبار دوسال یکبار ببینیمت ! میخواهند ببیرندت کازرون ؛ بانوی هر چه شعر . دلت می آید کوچه های قم ؛ مسیر انجمن ادبی ، جایی که آن شب تابستانی من و امیر تو گشتزنیهای شبانه با مادرت دیدیمت را ترک کنی ؟. نجمه تمام کوچه های قم تو را حفظند ! چرا کازرون ؟! بمان

همین جا . تا ستاره ات در قم بماند .

سخت است باور کنیم که نجمه را دیگر نخواهیم دید . سخت است . نفسم بند می آید وقتی که بر میگردم تو کتاب شبهای شهریور شعرت را می بینم و می خونم که :

خبر به دورترین نقطه ی جهان برسد
نخواست او به من خسته – بی گمان – برسد
- شکنجه بیشتر از این ؟ که پیش چشم خودت
کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد
- چه می کنی ؟ اگر او را که خواستی یک عمر
به راحتی کسی از راه ناگهان برسد ، ...
- رها کنی برود از دلت جدا باشد
به آن که دوست ترش داشته ، به آن برسد
- رها کنی بروند و دو تا پرنده شوند
خبر به دورترین نقطه ی جهان برسد
- گلایه ای نکنی بغض خویش را بخوری
که هق هق ... تو مبادا به گوششان برسد
- خدا کند که ... نه ! نفرین نمی کنم ... نکند
به او – که عاشق او بوده ام – زیان برسد
- خدا کند که فقط این عشق از سرم برود
خدا کند که فقط زود آن زمان برسد ...

بچه ها برای روح نجمه دعا کنید .... فاتحه بخوانید و دعا کنید که نامش به دورترین نقطه جهان برسد .   

/ 0 نظر / 17 بازدید