دوباره

گاهی وقتها نوشتن تنها راه است برای الیتام دردهایی که توان تحملش را نداری و گاهی هیچ گوشی را محرم برای شنیدنشان ....

اما وقتی که حرف داری و واژه نداری برای نوشتن چه ؟ چه میکنی ؟

سکوت میکنی ؟ تحمل می کنی تا روزی دوباره واژها تسخیرت کنند ؟ یا نه شتابزده به در و دیوار میزنی و طامات سرهم میکنی و کاغذ سیاه .

تو را نمیدانم ... اما من سکوت کردم . مدتی را، چون معتقدم نباید به هر قیمتی بود ! حرفهایی هست برای گفتن که اگر گوشهایی بود برای شنیدن خواهم گفت و اگر گوش بود و واژه نبود باز هم  سکوت خواهم کرد تا ترنم واژه ها دهانم را آغشته کنند .

و جای گله ... اینکه حتی زمانی را که خود خواسته ساکتی حتا کسی نمی آید بگوید چرا ؟ و دلجویی ات کند . زمانی را که دلت تنگ میشود و می دانی که تنها سکـــــر شنیدن شعری آرامت میکند ، دریغ از کسی ،  یاری و شفیقی که برات کلامی خواند .

و این حرفها را گفتم که برایت بگویم تنها به احترام چشمهای توست که دوباره میانه این خانه (هر چند خانه من جای دیگر است ) را علم کردم تا با تو بگویم که :

 

جهان در گذر است !

از تمام هر آنچه پنداری

هر آنچه که نام بری

و هر چه که نامشان را ندانی گفتن !

صبح ها

با سلامی از خورشید و

شبها

با سرودی از ماه ی

که در حوض لاجوردی ماهی سرخ

تا سپیده میخواند  

نرم و آهسته

دائم و جاری  

بر خلاف تمام جاذبه ها !

از هم دور میشوند

دور میشوند  و میگذرند

روزها به هفته

هفته ها به ماه

ماهها به سال

از هم می گذرند

از من

از تو

از ما میگذرند

و گریزی نیست

جز کشیدن خطی بر قهوه ای چوب خط  تاریخ در گذر !

جهان در گذر است

و در فصلی از تکرار

خورشید

میهمان شب نشینی آسمان ِ پرستاره

دوباره از میان انگشتان توست که طلوع خواهد کرد

و هر آنچه آینه است

تصویرت میکند

با اندامی موزون و گمانی بر چشم

گونه هایی سرخ و سکوتی در دهان !

جهان در گذر است

و در فصلی از تکرار

تو

دخترک سپید پوش افسانه های نجیب شرق

از میان انگشتان من است که طلوع خواهی کرد

و آینه ها تکثیرت می کنند

که هزاران بار بیشتر

محو تو باشم

که باور کنم

تو

حقیقت ِ شبهای ِ بزم ِتا سحر ممتد ِ

آهوان ِ چالاک ِ چشمان ِ عشق

 در هزاره های قبلی !

که حالا من

          به نام تو

                    هر صبح    

                               " به آفتاب  

                                                  سلامی

                                                             دوباره خواهم داد."

 

تا دیگر زمانی که به خانه ام می آیی ،  دست خالی بر نگردی .

/ 1 نظر / 19 بازدید
سارا

یه بار یادمه که یکی بهم گفت که نوشتن آدم رو سبک میکنه . از اون زمان هر چی گشتم دوستم رو پیدا نکردم که بهش بگم که چرا پس من هر چی مینویسم سبک نمیشم ! ... راستی از این قسمت شعرتون خیلی خوشم اومد : دخترک سپید پوش افسانه های نجیب شرق از میان انگشتان من است که طلوع خواهی کرد و آینه ها تکثیرت می کنند که هزاران بار بیشتر محو تو باشم ... عالی بود